تبليغاتX
 شادترین لحظاتم را سپری می کنم....

شادترین لحظاتم را سپری می کنم....

قاصدک

هان چه خبر آوردی؟

از کجا پس که خبر آوردی؟

خوش خبر باش اما

اما...

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

خبری نیست مرا

نزد یاری نزد دیار و دیاری

آری

برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس

برو آنجا که تورا منتظر است

خبری نیست مرا

خبری نیست مرا


 

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت


شعر حامي

هم زبون خوب من یه ماهی قشنگ بود

ولی امروز می دونم دلش همیشه تنگ بود

ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود

زندون تنگ ماهی تنگ بلور من بود

چشماش یه حرفی میزد,انگار یه چیزی کم داشت

اون پولکای روشن,رنگ غبار غم داشت

با سر به شیشه میزد,دور خودش میچرخید

گم میشد اشکاش تو آب,چشمای من نمی دید

وای که نمیدونستم,تاب قفس نداره

یه روز رفتم سراغش,دیدم نفس نداره

براش گریه می کردم ولی چشماش نمی دید

انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دید

انگار می گفت که ماهی,توی دریا قشنگه

ماهی تنگ بلور,یه ماهی دلتنگه


 

نوشته شده توسط الهام در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


شب که آرام تر از پلک تو را می بندم ...

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست



 

نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت


بخوان ببین چه جالبههههههههههههه

خيلي جالبه : از سوسک مي ترسيم

 از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم

از عنکبوت ميترسيم

 از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم

از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم

 از سرما خوردگي ميترسيم

 از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.

از شکستن ليوان ميترسيم

 از شکستن دل ادما نميترسيم


 

نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 28 تیر1386 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم ...

مهم نیست که پیشم نباشی ، مهم نیست که از من جدا باشی ، مهم نیست که به یاد من نباشی ، مهم نیست که دوستم نداشته باشی ، مهم این است که در قلب من جای داری و من تا ابد عاشقانه می پرستمت.

گفتن آینده را نقاشی کن و من تنها تصویری از وجودم روی تکه ابری خیال نقاشی کردم و تو از پشت جزر و مد دریای آبی لبخند زدی و با چشمانت کشتی محبت را در ساحل دلم پیاده کردی و چه زیبا لنگر انداختی و من از میان بغض ترکیده ام گفتم دوستت دارم


 

نوشته شده توسط الهام در جمعه 3 آذر1385 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت


کلاغ .........

همه ی تيرها ،
به مقصد قناری
پيش خريد شده اند .

چه خوشبخت است كلاغ
با داشتن
امتياز انحصاری كل آسمان


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 27 شهریور1385 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


خوش بختی ....

ارزش نهایی هر زندگی در حضور لحظه های سرشار از خوش بختی در زندگی است.

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.

خوشبختی را نمی توان خرید نمی توان قرض داد نمی توان گدایی کرد.

شاید خوشبختی تنها چیزی است در دنیا که فقط به دستهای پاک کسی که به راستی خواهانش است ساخته می شود.

 

 

 


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 6 شهریور1385 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


اینم برای همه ی عزیزانی که نظر داده بودند و منو شرمنده کرده بودند:

تا قیامت شادمان باشید که شادم کرده اید

کی رود این نعمت از یادم که یادم کرده اید


 

نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 6 شهریور1385 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت


زندگی

کاش می شد خویشتن را بشکنیم

یک شب این تندیس شب را بشکنیم

بشکنیم این شیشه ی صد رنگ را

این تغافل خانه ی نیرنگ را

آسمان دوستی آبی تر است

شب در این آیینه مهتابی تر است

من نمی گویم کسی بی درد نیست

هر کسی دردی ندارد مرد نیست

لیک می گویم که فصل سوختن

آب را هم می توان آموختن

خنده ها را می توان تقسیم کرد

گریه ها را می توان ترمیم کرد

کز خطر می بارد از این فصل سرد

دوستی را باید اول بیمه کرد

عشق با لبخند مردم زنده است

زندگی هم با تبسم زنده است


 

نوشته شده توسط الهام در جمعه 27 مرداد1385 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


محبت به نامرد

به نامردمان مهر کردم بسی

نچیدم گل مردمی از کسی

بسا کس که از پا در افتاده بود

سراسر توان را ز کف داده بود

نه نیروش در تن نه در مغز رای

دو دستش گرفتم که خیزد بپای

چو کم کم به نیروی من پا گرفت

مرا  در  گذر   گاه   تنها    گرفت

به حیلت گری خنجر از پشت زد

به خونم  ز  نامردی  انگشت  زد

شکستند پشتم نمک خوارگان

دورویان  بی  شرم  و   پتیارگان

گره زد به کارم  سر  انگشتشان

تبسم به لب تیغ  در  مشتشان

محبت  به  نامرد  کردم  بسی

محبت  نشاید  به  هر ناکسی

تهی دستی و بیکسی درد نیست

که دردی چو  دیدار  نامرد   نیست

 

این شعری از مهدی سهیلی است چون خیلی زیبا و متناسب با حال و روز من بود تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگم.البته ناگفته نماند که این شعر برای نا جوانمردی است که محبت های بیشمار مرا با تهمتی غیابی پاسخ داد و باعث بزرگترین تجربه در زندگی ام شد .کسی که خود را دانای کل میدانست و بقیه را نادان .کسی که با عمل زشتش به همه فهماند که چگونه شخصیتی بوده و هست....

از این بحث ها که بگذریم من هیچ وقت دوست نداشتم تو وبلاگم مطلب غمگین بذارم حالا هم که اینو گذاشتم ناراحت نیستم خیلی خیلی خوشحالم .ولی این شعر و گذاشتم تا فکر نکنه من هیچی حالیم نیست......

همیشه دلتون شاد شاد باشه


 

نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 22 مرداد1385 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت